زندان

به نام او

 

 

هنوز هم وقتی انوار تیز خورشد رگهای گلوی آسمان را می‌شکافند و پیکر آسمان با خون پوشیده می‌شود در عمق چاهی که زندان درون من است موجودی بالهای سیاه ساخته شده از کینه از دورش باز می‌کنه و چشم‌های بی حالتش رو باز کرده و به آسمان می‌دوزه.تمام وجودش از هیجان خواستن خون پر می‌شه.

با جهشی خودش رو به بالای چاه می‌رسونه .دست یخ زده‌ای به من می‌رسه و تمام وجودم کشیده شدن به درون چاه حس می‌کنه.

ولی زنجیر‌های زنگار گرفته‌ای که اون موجود رو در چاه اسیر کرده مانع از پرت کردن من به درون چاه می‌شه.زنجیرها‌در حال از هم گسستن هستند . با هر پرش صدای فریاد زنجیرها به من گوش زد می‌کنه که جیزی تا آزادی اون موجود نمونده.و نفس‌های سرد و یخ زده‌ای که پشت گردنم رو نوازش می‌کنه با سکوت مرگ باری به من میگه:من رو آزاد کن.

بعضی وقت‌ها هم قدرتش اینقدر زیاد می‌شه که میاد و به جای من می‌شینه ومی‌تونم به راحتی حوس طعم خون در زیر دندانهای تیز نیش رو احساس کنم.

و در من جنگ میان اراده آسیب نزدن و آرزوی گرفتن پوست نرم گردن میان پنجه‌ها آتشی بر پا می‌کنه که من رو می‌سوزونه.و در عین سوختن نگاهی تو خالی که از هر شمشیری تیز تره پلک های بهم دوخته من رو سوراخ میکنه و بی اراده نگاه من رو به آسمان خونی می‌دوزه و من در اوج بی‌پناهی با خودم می‌جنگم

 

/ 15 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
داود49

سلام موفق باشی و پایدار[گل]

بادسوار

[گل] بادسوار خیلی وقته که سوار بادها شد و رفت... اینی که ایجاست داره ادای بادسوار رو درمیاره

بادسوار

مطلبت جالبه اما "هوس" درسته... نه حوس همه یه جورایی دارن با خودشون می جنگن

ساناز

سلام نظر شما کاملا محترم دوست من..ولی مطلب من صرفا برای طنز بود...

ساناز

مرسی دوست عزیز از توضیحت[لبخند][گل]

نگار

سلام گله گرگ جالب بود و قسط آخرت هم که امیدوارم بدهی هایت زود تمام بشه...[چشمک]

آدم ...

به نظر من شما باید به ریسمان اصلی متصل بشید.

پیشگو

سلام پیشگو شما را به بازدید از وبلاگ جدیدش دعوت می کند. لطفا نظر بدهید.