گله گرگ‌ها

به نام او

 

 

یک روز سرد زمستان ،یک گله گرگ داشت توی جنگل کاج حرکت می‌کرد.جلودار گله یک گرگ پیر سفید و به دنبال او 6 گرگ سیاه و پشت اونها هم گرگ‌های خاکستری و توله گرگها حرکت می‌کردند.

گرگ سفید رو تپه‌ای ایستاد وبه گله نگاهی کرد و گفت این گله بوی انحلال می‌ده و به گرگ‌های سیاه نگاه کرد و گفت هر کدوم از شما وظیفه‌ای دارد که باید انجام بده.

بعد به گرگی که روی پنجه راستش یه زخم کهنه داشت رو کرد و گفت وظیفه تو دفاع و مراقبت از اون درخت سرو بالای لونت است سعی کن شکست نخوری.

به جفتی که روی پنجه‌هاشون خط سفید بود رو کرد و گفت وظیفه شما مراقبت از هم دیگست.

به گرگی که یال تقریبا کوتاهی داشت گفت وظیفه تو کنار گذاشتن کینه است .تو باید با کینه ورزی مبارزه کنی

و به جفت آخر هم گفت شما باید تو همین جنگل بمونید و جنگل رو ترک نکنید.

بعدش زوزی بلندی کشید و از اون طرف تپه سرازیر شد و در سپیدی دشت پر از برف ناپدید شد.

گرگ‌های سیاه هر کدوم سعی می‌کردن وظیفشون را انجام بدن ولی یه جورایی از مأموریتوشون راضی نبودن و اونو جدی نمی‌گرفتند و فکر می‌کردند که بدون نصیحت گرگ سفید هم این کارهارو انجام می‌دن.

تا اینکه تو یه روز برفی سنگین تنه یه درخت کند و انداخت رو گرگ ماده جوراب سفید و ماده گرگ جولوی جفتش جون داد .گرگ نر اینقدر تو سرما بالا سر جفت مردش می‌شینه و گریه می‌کنه که بعد اونم از سرما یخ می‌زنه و میمیره.

زمان می‌گذره وضعیت غذا تو جنگل خیلی بد می‌شه و جفت باقی مونده که حالا یه توله هم داشتند فکر می‌کنند با شکار تو مزرعه کنار جنگ می‌تونند غذای خانوادشون رو تأمین کنند.بعد چند وقت توی دام کشاورزها‌ گیر می‌کنند و به باغ وحش فروخته می‌شن .تو باغ وحش هم از هم جداشون می‌کنند و هر کدوم به یه نقطه دور فرستاده می‌شن.

گرگی که رو پنجش یه زخم بود فکر می‌کنه که کار من آسون تر از بقیهست درخت که جایی نمیره برا خودش زندگی می‌کرده تا اینکه یه روز که بی‌حصله و اصبانی داشته از لونش می‌امده بیرون  که شاخه‌های درخت سرو که زیر برف سنگین خم شده بودن به بدنش گیر می‌کنند و شکمش رو زخمی می‌کنند و گرگ پرخواشجو هم که حسابی دردش اومده بود با پنجه‌ها و دندون به تنه درخت حمله میکنه و زخم خیلی عمیقی به تنه درخت می‌زنه.

فردا صبح که گرگ از لونش می‌یاد بیرون می‌بینه که درخت دیگه اونجا نیست و از جای درخت یه رد پا به دور دست میره.گرگ رد پارو دنبال می‌کنه ولی رد پا در برف و باد گم میشه.

گرگ سیاه هنوز به دنبال درخت سرو گمشدش می‌گرده و خونش رو هم گم کرده چون نشون خونش همون درخت بلند بالای سرو بود.

تنها گرگی که کارش رو درست انجام داد گرگ یال کوتاه بود که الان یالش حسابی بلند شده بود دیگه یال کوتاه صداش نمی‌کردند و تونست جفتش رو که سالها پیش رها شده بود به دست بیاره و به همراه اون زندگی جدیدی رو شروع کنه.

دلم برای آرمان و لیلی خیلی تنگ شده واسه خنده‌های بی‌ملاحظه آرمان وقتی با لیلی شیتون می‌شدند. داره به سالشون نزدیک میشه .اونا که همیشه با هم بودند الان قبراشون خیلی از هم دوره خدا کنه اون دنیا روحشون از هم دور نباشه.

از اینکه حمید و همسرش ایران رو ترک کردند دلم خیلی گرفته بود که خبر جدایشون با یه بچه داغونم کرد اون دوتا حقشون این نبود ولی اشتباهات خودشون و طمع باعث نابودشون شد.

دوست خیلی خوبم سعید هم که رفت قاطی مرغا خیلی متأسفم که نتونستم عروسیش رو برم.

دلم برا استادم هم خیلی تنگ شده .کاش یکی بود که بهم می‌گفت که چیکار کنم و بدونم درسته

 

 

/ 3 نظر / 10 بازدید
کلک شید

چه غلط املایی دارم؟بفرمایید اصلاح شه

آدم ...

سلام آشنایی با شما مایه ی افتخار است به نظر من عمل به توصیه بزرگان عمل صحیح هست و تجربه های خودمون هم این رو تایید میکنه بارها شده کاری انجام داده ایم که وقتی عقلمون کامل تر شده حتی از یادش هم شرم میکنیم.