Oh lady

آه بانو
بانوی من
تو را دوست داشتم ام.
در زمان سرازیری اشکهایم.
در آن گاه که حتی خداوند جرئت تسکین دردهایم را نداشت .
آن دم که شیطان به زجرهایم رحم می کرد.و تو، انسان، دیگر اشرف مخلوقات نبودی.

در دیوانگی، دیوانها به نامت نوشتم تا کاغذ های به نام تو، در آتش حسرت یک آغوش بسوزند و چه نفرینهایم کردند درختان، که شاهد سوختن هم کیشانشان بودند.

آه بانو.
بانوی پنهان شده در تخیل من.
چه بسیار جای گزینند رنگها ، که من به جای سیاه فام تو در آغوش کشیدم و هیچ تو نبودی.
جه بسیار قصرها ساختم برای نگه داشتن گوشه از بودنت ، و همه با طوفان نبودنت نابود شد.
و من در گوشهای دنج و تاریک ،کنار شومینهای خاومش به یاد می گریم که شاید زمان ،شدت صاعغه را کم کند، و من باز شبهارا به دمبال تو در سیاهی افکارم طی کنم.

oh lady
my lady
I've loved you.
when my tears fell down.
in that moment that god wouldn't dare to ease my pains.
in that breath that the devil pitted on my sufferings . and you ,human ,were not the Anthropocentric
in my madness I've wrote so many books in your name. so the papers can burn in my regret of not hugging you for a moment, and the trees demand me witnessing burn of their kind .
oh lady
lady hidden in my imagination
so many colors I've replaced for your pure black, and they were not you
so many castle I've built, to keep a peace of you and they were all destroyed by storms of your Absence.
and I cried beside extinguished fireplaces in your memory so maybe time would calm the lightings so I can cross the nights, following you in my dark dreams

/ 0 نظر / 32 بازدید